استاد شهریار از شعرای بزرگ و توانای معاصر به شمار میرود كه اشعارش از لطف و شور و هیجان خاصی برخوردار است. شهریار نه تنها افتخار ایران، بلكه افتخار شرق است. استاد از شعرایی است كه پیرو سبك قدیم بود و در انواع مختلف شعری، اشعار بسیار زیبایی سروده است و با آنكه در دوران اوج نوگرایی شعر فارسی قرار داشت، اما هیچگاه از سبك قدیم خارج نشد. نخستین اثر استاد شهریار، مثنوی بود به نام روح پروانه كه مورد توجه شعرا و ادبیات و محافل ادبی قرار گرفت. همچنین دارای دیوان اشعاری است كه شامل 15 هزار بیت از قصیده، مثنوی و قطعه است كه در سه جلد تا كنون به چاپ رسیده و همچنین منظومه تركی معروف حیدربابا كه آذری زبانها به آن افتخار میكنند...
كتاب زندگی استاد را كه ورق میزنی، پوشیده است از تحصیل و فراگیری علم، او تا سوم دبیرستان در تبریز به تحصیل پرداخت و در حالیكه هنوز هفده سالش تمام نشده بود ادبیات عرب و همچنین زبان فرانسه را فرا گرفت، چند سالی به تهران آمد و در دارالفنون به تحصیل در رشته طب پرداخت، اما پس از مدتی طب را رها كرد، سپس به استخدام دولت درآمد، 25 ساله بود كه در اداره ثبت اسناد تهران به كار مشغول شد، آنگاه به عنوان ماموریت به نیشابور انتقال یافت و سپس به مشهد رفت و دو سال در مشهد زندگی كرد و سپس به تهران بازگشت و به خدمت شهرداری در آمد و یك سال هم به عنوان بازرس بهداری مشغول به كار شد و از آنجا به بانك كشاورزی منتقل شد و در آنجا خدمت كرد، اما عشق به آذربایجان و تبریز باعث شد، به سوی زادگاه خود برود و تا پایان عمر در آنجا زندگی كند. در تبریز، مدتی در دانشكده ادبیات تبریز به تدریس مشغول شد و در همان زمان منظومه معروف خود به زبان آذری به نام حیدربابا را منتشر كرد كه با استقبال شدیدی مواجه شد... یكی از معروفترین آثار این شاعر گرانقدر ایرانی را با هم میخوانیم و سپس به زندگیاش میپردازیم. 27 شهریور ماه سال 1386 - سالگرد درگذشت وی است یادش گرامی.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بیوفا حالا كه من افتادهام از پا چرا؟
نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من كه یك امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟
وه كه با این عمرهای كوته بیاعتبار
این همه غافل شدن از چون من شیدا چرا؟
آسمان چو مجمع مشتاقان پریشان میكنی
در شگفتم مینمیپاشد زهم دنیا چرا؟
شهریارا بیحبیب خود نمیكردی سفر
راه مرگ است این یكی بیمونس و تنها چرا؟
«دیدیه یوز دروگبا تبیلی» فوتبالیستی اهل ساحل عاج است كه در حال حاضر در تیم چلسی بازی میكند. نام دروگبا به زبان محلی در كشورش به معنای «یك پارچ نوشیدنی انرژیزا» است كه اشاره به پاهای قدرتمند و نیروی او در ضربه زدن به توپ دارد. دروگبا یكی از بهترین فوتبالیستهای آفریقایی دنیاست كه به خاطر هنر كنترل توپش معروف است. فرم بدنی و تواناییهای عالی دیدیه او را تبدیل به یك مهاجم پرقدرت ساخته است.
دیدیه روز یازدهم مارس 1978 در شهر «ابیجال» در ساحل عاج به دنیا آمد. او دوران كودكی را در زادگاهش ساحل عاج و فرانسه گذراند. دوستان و خانواده، او را «تیتو» صدا میزدند. تیتو در پنج سالگی كشورش را ترك كرد و به شهر «برست» در بریتانی رفت. دروگبا بیشتر عمر خود را در نقل و انتقال گذرانده است. بیشترین زمانی كه یك جا زندگی كرده پنج سال بوده و آن پنج سال ابتدای زندگیاش در ساحل عاج میباشد. از آن زمان تاكنون بیش از چهارده شهر عوض كرده است. او تمام این چهارده شهر را به یاد دارد ولی هیچ یك از این نقل و انتقالات برای او به یادماندنیتر از اولین سفرش به فرانسه نیست.
والدین دروگبا به خاطر مشكلات مالی نمیتوانستند همراه پسرشان به فرانسه سفر كنند. دروگبا در حالی كه از پنجره به هوای بارانی چلسی نگاه میكند آن روز آفتابی غم گرفته را به خاطر میآورد و میگوید: كاملا یادم هست. مجبور بودم تنها سفر كنم. فقط پنج سالم بود یادم میآید یك پلاكارد كه اسمم روی آن نوشته شده بود دور گردنم قرار داشت. مهماندار از من مراقبت میكرد. خیلیخیلی سخت بود. وقتی به فرانسه رسیدم هر روز گریه میكردم. نه به خاطر اینكه در فرانسه بودم بلكه به این خاطر كه آن همه از پدر و مادرم فاصله داشتم. دلم برایشان خیلی تنگ شده بود.
دیدیه سه فصل به همراه عمویش از باشگاهی به باشگاه دیگر میرفت و در كنار فوتبال به درس و مدرسهاش هم میرسید. او پس از سه سال دوری از كشور در هشت سالگی به آغوش خانوادهاش برگشت. دیدیه سه سال متمادی پدر و مادرش را ندیده بود پس از بازگشت به شهرش، دوستان قدیمیاش را دوباره دید. او و دوستانش با هم مسابقه فوتبال ترتیب میدادند و در یك محوطه پاركینگ در نزدیكی خانهشان بازی میكردند. سه سال دیگر هم گذشت و در سال 1989 كشور گرفتار بحران اقتصادی شدیدی شد. پدر و مادر دیدیه قربانیان این بحران شدند و كار خود را از دست دادند. آنها تصمیم گرفتند به خاطر آینده پسرشان دوباره او را به فرانسه بفرستند تا زیرنظر عمو میچل امیچل گوبا كه یك فوتبالیست حرفهای بود به تمرینات فوتبال بپردازد و دیدیه بار دیگر به شمال فرانسه رفت و در همان جا بود كه دیدیه به نخستین باشگاه حقیقی خود پیوست. اوایل در دفاع راست بازی میكرد ولی عمویش از این موقعیت راضی نبود. میچل گوبا به دیدیه میگفت: «تو آن عقب چه كار میتوانی بكنی؟ مردم فقط به مهاجمها نگاه میكنند.» دیدیه جوان به توصیه عمو گوش كرد و از آن پس مهاجم وسط تیم شد.
او اول در ابویل و بعد در توركوئین بازی میكرد و هر جا عمویش میرفت او هم به اجبار با او میرفت. در سال 1991 در حالی كه تیتو دیدیه سیزده سال داشت به بریتانی برگشت. در همان سال بود كه پدر و مادر دیدیه هم تصمیم گرفتند به فرانسه نقل مكان كنند. دیدیه كه در آن زمان به سن نوجوانی رسیده بود بدون اینكه بداند، نظم زندگیاش را فراموش كرد و ناگهان دریافت او كه زمانی شاگرد اول كلاس بود حالا یك سال رفوزه هم شده است. پدر و مادرش بلافاصله عكسالعمل نشان دادند و یك سال او را از بازی فوتبال محروم كردند. در سال 1993 به شهری در نزدیكی پاریس رفتند و او به همراه شش خواهر و برادرش در یك خانه سكنی گزیدند. دیدیه در آن زمان 15 سال داشت. در همان سال بود كه با باشگاه siolaveL پیوست و پس از امضای قرارداد با این باشگاه در حومه پاریس بود كه كمكم دیدیه دروگبای جوان توانست نام خود را به گوش دنیای فوتبال برساند.
متولد كومو
زامبروتا متولد 19 فوریه 1977 در هفده سالگی و در سال 1994 عضو تیم محلی «كوموكالسیو» و در اولین فصل بازیها فقط در یك مسابقه حضور داشت. در سال 1995 «كومو» از سری B به سری C تنزل یافت و از آن پس بازیهای زامبروتا منظمتر شد. او در فصلهای 96 – 59 و 97 – 69 در 46 بازی حاضر شد و شش گل برای كومو به ثمر رساند. در سال 1997 «فاستی» سرپرست تیم باری متوجه بازی خوب زامبروتا شد و او را وارد باشگاه سری A خود كرد. «جیانلوكا زامبروتا» در جناج چپ این تیم بازی میكرد و در 27 بازی دو گل زد. در فصل99 – 1998 در 32 بازی حاضر شد و چهارگل را به ثمر رساند ولی در اواسط همین فصل «كارلو آنجلوتی» مربی یوونتوس او را با قیمت 15/85 میلیون یورو خرید و زامبروتا بقیه بازیهای فصل را با پیراهن سیاه و سفید این تیم ظاهر شد.
حضور در یوونتوس
زامبروتا پس از پیوستن به یوونتوس سیر صعودی خود را آغاز كرد و در 32 بازی لیگ حاضر شد و یك گل به ثمر رساند. او در فصل دوم بازیها در سالهای2001 2000- و 1002 – 2002 در 29 بازی لیگ حضور یافت و سه گل زد. در جام جهانی 2002 زامبروتا در بازی برابر كره جنوبی مصدوم شد و مدتی بازی نكرد و «مارو كامورانزی» جای او را گرفت و در جناح چپ بسیار خوب ظاهر شد. همین موضوع سبب شد «مارچلو لیپی» مربی یوونتوس، زامبروتا را پس از بازگشت به تیم به پست دفاع چپ منتقل كند. او به سرعت با موقعیت جدید خودش خو گرفت و خیلی خوب بازی كرد و بازیكن ثابت شد.
درسال 2005 زامبروتا قرارداد خود را تا سال 2010 تمدید كرد ولی وقتی یوونتوس بهخاطر رسوایی سال 2006 گروه A به سری B سقوط كرد او هم تصمیم گرفت در تابستان 2006 این باشگاه را ترك نماید.
در آن زمان باشگاههای آثمیلان، چلسی، رئال مادرید و بارسلونا به او پیشنهاد همكاری داده بودند و او سرانجام با 14 میلیون یورو پیشنهاد بارسلونا را پذیرفت و قرارداد چهارساله خود را با این باشگاه به امضا رساند.
بارسلونا
«جیانلوكا زامبروتا» در چهارم آگوست 2006 و پس از پایان تعطیلات بعد از جام جهانی به باشگاه جدید خود پیوست. در آن زمان بارسلونا در تور قبل از فصل بازیها در لسآنجلس به سر میبرد. زامبروتا با هم تیمیهای خود در آمریكای شمالی تمرین كرد و در بازیهای فینال آن تور در برابر باشگاه نیویوركی «ردبالز» ظاهر شد. او در مصاحبهای گفت برایش مهم نیست كجای زمین بازی كند و آماده است در هر جایی كه «فرانك رایكارد» بگوید حاضر شود. او در روز هفدهم مارس اولین گل خود را برای باشگاه جدیدش به ارمغان آورد.
شاید كمتر هنرپیشهای مثل «ریچارد گری» در اوج محبوبیت منفور شده و بیكار گشته و دوباره به محبوبیت دست یافته است. كسانی كه همچون او گرفتار افسردگیها و ركودكاری شده و بعد به بلندیهای شهرت دست یافتهاند زیاد نیستند.
این پستی و بلندیها به دلیل ظاهر اوست؟ بهخاطر خوشطینتیاش است؟ بهخاطر جذبه معنوی اوست یا تنها به دلیل نقشهایی است كه ایفا نموده است؟ او وقتی تصمیم گرفت خود را به عنوان یك بازیگر جدی به دیگران بقبولاند گرفتار ركود كاری شد سرانجام پس از تلاش بسیار توانست به هدف خود برسد و نشان دهد كه قادر است در نقشهای باارزش و متنوع بازی خوبی از خود نشان دهد كه قادر است در نقشهای با ارزش و متنوع بازی خوبی از خود ارائه دهد.
دوران كودكی
او با نام «ریچارد تیفانی گری» در روز سی و یكم آگوست سال 1949 در فیلادلفیلا به دنیا آمد. او دومین فرزند از پنج فرزند خانواده است و سه خواهر و یك برادر كوچكتر دارد كه همگی شبیه به مادر خانهدارشان «دوریس» هستند. پدرش«هومر» در اداره بیمه كار میكرد. وقتی ریچارد هنوز كوچك بود آنها به یك مزرعه خارج از نیویورك اسبابكشی كردند و در همان محل، «هومر» آژانس بیمه شخصی خود را به راه انداخت.
ریچارد در دبیرستان دریافت كه استعدادهای زیادی دارد. او ورزشكار حرفهای نبود ولی عضو باشگاههای ژیمناستیك، چوگان و اسكی بود. علاوه بر ورزش به موسیقی هم علاقه خاصی داشت. او پیانو، گیتار، باس و ترومپت را به خوبی مینواخت. ریچارد كه قریحه غیرقابل انكاری در موسیقی داشت برای نمایشنامههای دبیرستان آهنگسازی و نوازندگی میكرد.
دوستان قدیمیاش همگی اتفاق نظر دارند كه ریچارد هیچوقت دوست نداشت مشهور شود ولی شد. «دایان فردریكس» یكی از دوستان دوران تحصیل ریچاد میگوید: او همیشه مرا به سینما میبرد. او عاشق فیلم بود. هم فیلمهای جدید و هم فیلمهای كلاسیك. در همان زمان اولین نقش را بازی كرد. او نقش اول فیلم تلویزیونی «پادشاه و من» را ایفا كرد و علت انتخاب او هم این بود كه ظاهرش به نقش میآمد.
در سال 1967 ریچاردگری از دبیرستان فارغالتحصیل شد و برای تحصیل در رشته فلسفه به دانشگاه ماساچوست رفت ولی پس از دو سال آن را رها كرد و به بازیگری روی آورد. او پس از بازی در چند نقش كوچك و بزرگ به انگلیس رفت. انگلیس به واقع تاثیری عمیق بر پیشرفت گری داشت. او برای نخستین بار در تئاتر «برادوی» حاضر شد. این نمایش «دنی زوركو» نام داشت. چند سال بعد كه از روی این نمایشنامه فیلمی ساخته شد، جان تراولتا نقش ریچاردگری را بازی كرد.
در انگلیس گری اوقات خوشی را سپری میكرد. او یك موتور سیكلت خریده بود و با لباس سرتاسری از چرم مشكی با سرعت سرسامآور خیابانهای لندن را زیر پا میگذاشت. وقتی به آمریكا بازگشت آن موتور و لباس را با خودش برد تا در آمریكا هم به آن عادت ادامه دهد ولی همیشه دیوانگیهای خاص جوانی یك روز به پایان میرسد. برای گری این اتفاق زمانی افتاد كه از نخستین فیلم سینماییاش به نام «ملاكان فلت بوش» كنار گذاشته شد و جای او را سیلوستر استالونه گرفت. ریچارد كه به شدت مایوس شده بود سه روز تمام در رختخواب ماند وقتی سرانجام از خانه بیرون آمد آدم دیگری شده بود. دیگر سر عقل آمده بود. نقشهای تازه به سرعت به سوی او سرازیر شدند و او فیلم «گزارشی به مامور» را انتخاب كرد چون داستان جذابی داشت و درباره پلیس زنی بود كه توسط همكارش به قتل میرسید.
فیلیپو یا پیپو اینزاگی در نهم آگوست 1973 در پیاچنزای ایتالیا چشم به جهان گشود. مادرش ماریا خانهدار و پدرش گیاكارلو تاجر است. او در خانوادهای تقریبا متمول به دنیا آمد و از كودكی علاقه زیادی به بازی فوتبال داشت. البته تحت تاثیر برادر بزرگش سیمونه اینزاگی قرار گرفته بود زیرا برادرش یك بازیكن فوتبال در تیم لازیو بود.
البته مادر و پدر آرزو داشتند دو فرزندشان وقت بیشتری برای تحصیل علم بگذارند تا اینكه به فوتبال بپردازند اما پیپو دنبالهروی برادرش سیمونه شد. آن دو در حیاط بزرگ منزلشان بخشی را به بازی فوتبال اختصاص داده بودند. زمین را چمن كرده بودند و هر روز وقتی از مدرسه به خانه میآمدند مدتهای طولانی تا شب هنگام به بازی میپرداختند. سیمونه و پیپو هم برادر یكدیگر بودند و هم دو دوست صمیمی. مادر علاقه بیشتری به سیمونه داشت زیرا او پسری با انضباط و ساكت و آرام بود اما پیپو بسیار بازیگوش و سربه هوا بود. البته در سن یازده سالگی گویی به خود آمد و پسری حرف شنو، موقر و درسخوان شد و در مطالعه دروسش غفلت نمیكرد و همیشه با یك برنامهریزی صحیح هم به تحصیل میپرداخت و هم وقت اضافی میآورد و فوتبال بازی میكرد. او تصمیم گرفت در رشته حسابداری به تحصیل بپردازد. عصرها نیز به باشگاه لیفه در پیاچنزا میرفت و با جدیت تمام به تعلیم و تمرین فوتبال میپرداخت.
در سال 1992 تا 1993 دراین باشگاه، 21 بازی كرد و 13 گل به ثمر رساند. سپس به باشگاه ورونا رفت و در آنجا هم سیزده گل برایشان به ارمغان آورد. مهمترین و موثرترین كاری كه انجام داد حركت بهسوی یوونتوس بود در آنجا تحت تعلیم مارچلو لیپی یكی از بهترین مربیان یوونتوس قرار گرفت.
عمومی
(224)
مدل های لباس زنانه و مجلسی
(67)
جدید ترین اهنگهای ایرانی و خارجی
(174)
دانلود نرم افزارهای جدید
(26)
نرم افزارهای موبایل
(31)
اموزشهای کاربردی کامپیوتر
(115)
شهادت ایثار انقلاب مردانگی
(21)
مطالب جالب و خواندنی
(409)
بیوگرافی هنرمندان و هنرپیشگان
(134)
گالری عکس هنرمندان ایران و جهان
(98)
اخبار و مطالب جدید خبری
(187)
لطیفه واس ام اس طنز و عاشقانه
(171)
دانستنیهای علمی و پزشکی
(113)
آموزش پختن انواع غذاهای ایرانی-آموزش آشپزی
(111)
عکسهای جالب و دیدنی
(163)
گالری عکسهای گوناگون
(138)
رزیم لاغری برای افراد چاق
(31)
موفقیت در زندگی و روانشناسی
(206)
اموزش و ترفندهای کاربردی موبایل
(43)
تم ها و کلیپ موبایل
(54)
دانلود بازی های موبایل
(24)
آرایش و زیبایی - راه کارهای زیبایی
(188)
مبارزه با بیماری ایدز
(52)
مبارزه با مواد مخدر و اعتیاد
(51)
بهداشت و سلامتی - اطلاعات بیماری ها
(732)
مشخصات خودروهای ایرانی و خارجی
(106)
شعر و قطعات عاشقانه
(17)
فیلم
(34)
جامعه و سیاست
(48)
ادب و هنر
(22)
موجودات فضایی
(4)
آرامش و سلامت روح و روان
(35)
همسر داری و ازدواج
(65)
عکسهای اثار باستانی ایران
(4)
عکسهای ترسناک
(10)
تجارت الکترونیکی
(8)
دین و اندیشه اسلامی
(142)
فرهنگ لغت
(2)
بشقاب پرنده
(5)
قهرمانان ایران
(9)
بیماری های قلبی
(3)
سلامتی دندان
(70)
عکسهای حیوانات و پرندگان
(43)
عکس های ماشین
(23)
کتابخانه
(3)
گوگل و یاهو
(13)
اخبار سینمای ایران
(117)
آموزش چت یاهو مسنجر
(2)
روشهای قبولی در کنکور
(15)
عکس از گل و گیاه
(11)
عکسهای با مزه و خنده دار
(39)
عکسهای ورزشی
(26)
بیوگرافی هنرمندان خارجی
(14)
اموزش انواع شیرینی
(8)
دانش و فناوری
(39)
اینترنت مجانی - اینترانت تبیان
(2)
کودک و نوجوان
(9)
اخبار سینمای هند
(2)
آموزش ساخت ایمیل
(3)
روشهای مطالعه کردن
(7)
موسیقی ایران
(13)
کدهای جاوا و قالب وبلاگ
(7)
کاریکاتورهای طنز
(24)
شباهت اسم ها
(1)
اموزش انواع بستنی
(2)
اخبار و مصاحبه با ورزشکاران
(85)
کلیپ های مذهبی
(6)
اخبار سینمای جهان
(26)
دانلود بازی های کامپیوتر
(3)
هشت سال دفاع مقدس
(9)
مدل لباس مردانه
(15)
گالری عکس جدید از بازیگران
(213)
جن و ارواح
(52)
چیستان
(1)
خطرات اعتیاد به اینترنت
(2)
تغذیه
(34)
ضرب المثل های ایرانی
(15)
اخبار بازی های جدید
(5)
تاریخ ایران کهن
(128)
هک و ضد هک در اینترنت
(11)
فال و طالع بینی
(78)
گالری عکس کودکان
(14)
عکس از طبیعت
(33)
درمان نازایی
(5)
سلامتی در دوران بارداری
(32)
جوش صورت و درمان
(5)
آموزش همسرداری
(42)
سوالات زوجهای جوان
(22)
آموزش عکاسی و فیلم برداری
(11)
آموزش مکانیک خودرو
(5)
گفت و گو با هنرمندان
(123)
عشق
(184)
بیوگرافی شخصیت های معروف
(65)
ننجون دات کام با مطالب آموزشی سرگرمی تفریحی در خدمت شما میباشد.